تبليغاتX
پنجره
از ماست که بر ماستسه شنبه هفدهم آذر 1388

 چند روز پيش  در يكي از برنامه ها يك شهروند ايراني مقيم انگلستان  از اين مطلب  كه چرا نويسندگان اروپايي در كتابهايشان ابن سينا را دانشمندي عرب تبار مي نامند گلايه مند بود. لازم به ذكر است تعدادي از شرق شناسان اروپايي ابن سينا را يك فيلسوف عرب مي دانند كه از فيلسوف عرب ديگر، به نام  ابونصرفارابي، تأثير عميقي پذيرفته است«  در جایی دیگر مي گويند: «ابن سينا، فيلسوف و طبيب عرب كه تأليفات فلسفي او، با تركيبي از افكار ارسطويي و نوافلاطوني، در فلسفۀ قرون وسطايي اروپا تأثير زيادي داشت و كتاب «قانون» او در طبّ، تنها كتابي است كه در پزشكي قرون وسطاي اروپا بيشترين تأثير را گذاشت! اين بماند همچنين سال گذشته  جشنواره وهمايشهاي جهاني ايي در تركيه براي معرفي مولانا به دنيا كه ترك بوده است توسط كشور تركيه  برگزار شد كه خودمان هم فكر كرديم واقعا ترك بوده و ضمن اين مراسم همسر نخست وزير[يادم نيست شايد هم همسر رييس جمهور] تركيه كتابي از مولانا كه او را ترك معرفي كرده بود به وزير خارجه ايالت متحده هديه مي دهد اين در حالي است كه تنها مقبره مولانا در قونيه است باز اين به جايي! البته ناگفته نماند ما هم چند همايش كوچك  در بزرگداشت اين عارف بزرگ فارسي زبان برگزار كرديم كه  تنها خودمان حضور داشتيم . در امارات تمبري با چهره ابن سينا چاپ كرده اند و او را چهره اي عرب معرفي كردندوروباتش را ساختنداین روبات انسان نما را محققان آلمانی و یونانی با همکاری محققان دانشگاه امارات متحده عربی ساخته اندو این روبات  را«ابن سینا» نام نهادند  و مصر به سفارش شبكه MBC3 انيميشنهايي با مضامين دانشمندان  ومشاهيرعرب ، مشاهير ايراني را اجداد كودكان عرب معرفي مي كند و بسیاری از محققان عرب تاکنون کتاب هایی را درباره زکریای رازی و ابوعلی سینا تالیف کرده اند که با توجه به اعتبار نام این مولفان این کتاب ها بارها به زبان های مختلف غربی ترجمه و منتشر شده است. بنابراین جای تعجب نیست که بسیاری کشورهای غربی نیز این دانشمندان را به عنوان عالمان عرب می شناسندو»ابونصر فارابي» را يك جا «تركستاني» معرّفي مي كنند، يك جا «فيلسوف عرب» ، و درجای دیگر تصوير او را روي يكي از اسكناسهاي «قزاقستان» مي بينيم البته به دليل محدوديتها متاسفانه تمامي سايتهايي كه ميشد عكس مربوطه را  بارگذاری کرد در اين روز فيلتر بودند وعکس مربوط به حذف سلسله پادشاهان در کتب درسی از سایت مربوط مستقیما بارگذاری شده. این حرفها بماند.

اون از خليج فارس وحكايتهاي ... و در خبرهاي امروز تابناك هم خواندم شیطنت دو کشور برای دزدیدن نوروزكه افغانستان وتاجيكستان مي خواهند نوروز را به نام خود مصادره كنند

بطور قطع کوروش وداریوش و.. از شاهان عرب  بودندوسلسله هخامنشیان و...  از نیاکان اعراب 

 

 به کجا چنین شتابان ! ديگه حرفي ندارم تمام.


ساسان | موضوع: | لینک |
تفاوت عشق وازدواجسه شنبه هفدهم آذر 1388

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 استاد پرسيد: چه آوردي؟
 و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
 استاد گفت : عشق يعني همين !


 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
 استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت!!!
 استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم!
 استاد گفت: ازدواج يعني همين !!!
 

 


جمله روز :  مرد به اين اميد با زن ازدواج ميکند که زن هيچگاه تغيير نکند ، زن به اين اميد با مرد ازدواج ميکند که روزي مرد تغيير کند و همواره هر دو نااميد ميشوند .آلبرت انيشتين

 


ساسان | موضوع: | لینک |
قضاوت عجولانهچهارشنبه یازدهم آذر 1388

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.


ساسان | موضوع: | لینک |
مرور خاطرات یک مردیکشنبه هشتم آذر 1388

زن نصف شب از خواب بيدار شد و ديد که شوهرش در رختخواب نيست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالي که توي آشپزخانه نشسته بود و به ديوار زل زده بود و در فکري عميق فرو رفته بود و اشک‌هايش را پاک مي‌‌کرد و فنجاني قهوه‌ مي‌‌نوشيد پيدا کرد ...

 در حالي‌ که داخل آشپزخانه مي‌‌شد پرسيد: چي‌ شده عزيزم اين موقع شب اينجا نشستي؟!

شوهرش نگاهش را از ديوار برداشت و گفت: هيچي‌ فقط اون وقتها رو به ياد ميارم، ۲۰ سال پيش که تازه همديگرو ملاقات کرده بوديم ، يادته...؟!

زن که حسابي‌ تحت تاثير قرار گرفته بود، چشم‌هايش پر از اشک شد و گفت : آره يادمه...

شوهرش ادامه داد : يادته پدرت که فکر مي کرديم مسافرته ما رو توي اتاقت غافلگير کرد؟!

زن در حالي‌ که روي صندلي‌ کنار شوهرش مي نشست گفت : آره يادمه، انگار ديروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : يادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: يا با دختر من ازدواج ميکني‌ يا ۲۰ سال مي‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوري ؟!

زن گفت : آره عزيزم اون هم يادمه و يک ساعت بعدش که رفتيم محضر و...!

مرد نتوانست جلوي گريه اش را بگيرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد مي شدم


ساسان | موضوع: | لینک |
زندگی بهتردوشنبه دوم آذر 1388


 پرسيدم...؟

چطور ، بهتر زندگي کنم؟

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمانت را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز  .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست .  

 


ساسان | موضوع: | لینک |