تبليغاتX
پنجره
خدا اینجاستدوشنبه هجدهم آبان 1388

به دنبال خدا نگرد .....

خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست ......

خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست .....

خدا در مسيري که به تنهايي آن را سپري مي کني نيست ....

خدا آنجا نيست ....

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست.

در قلبيست که براي تو مي تپد ....

خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد ...

خدا آنجاست .......

خدا در خانه اي است که تنهايي در آنجا نيست،

 در جمع  عزيزترين هايت است ...

خدا در دستي است  که به ياري مي گيري ...

در قلبي است که شاد مي کني،

در لبخندي است که به لب مي نشاني .........

خدا در عطر خوش نان است ،

آنجاست که زندگي مي کني و زندگي مي بخشي

خدا در جشن و سروريست که به پا مي کني ...

آنجاست که عهد مي بندي و عمل مي کني ....

خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دوري از انسانها نگرد ...

آنجا نيست ....

 او جايي است که همه شادند،

جايي است که قلب هاي شکسته اي نمانده ...

در نگاه پرافتخار مادريست به فرزندش،

و در نگاه عاشقانه زني به همسرش،

و در انديشه کودکي که مي پندارد پدرش قهرمانيست در دنيا ....

قويترين است و کاملترين ...

همه چيز را مي داند.

آخر او پدر من است ....

خدا را در غم جستجو نکن،

در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روايت کرده اند نگرد ...

آنجا نيست ...

خدا را جاي دگر بايد جستجو کني ....

جوانمردهايي که با پاي پياده ميروند به جستجوي خدا او را نخواهند يافت ...

خدا نزديکتر از آنست که فکر مي کنيم

خدا اينجاست مهربان من

اينجا ....


ساسان | موضوع: | لینک |
مرد بهشتیچهارشنبه ششم آبان 1388

مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))


ساسان | موضوع: | لینک |
چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ یکشنبه سوم آبان 1388
 

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

  شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

  استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

 سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

  سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

  استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

  سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند!

اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...


ساسان | موضوع: | لینک |
شعری از اوستایکشنبه بیست و ششم مهر 1388
شاید داستان عاشقی مهرداد اوستا  که باعث سروده شدن شعرمعروف زیر شد به گوش کمتر کسی رسیده باشداین داستان را بر اساس شنیده ها خدمتتان نقل قول می کنم 

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟


ساسان | موضوع: | لینک |
گذر ازسه صافيیکشنبه نوزدهم مهر 1388
شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت : گوش كن ! مي خواهم چيزي برايت تعريف كنم . دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت.....

همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 

- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟

- کدام سه صافي؟

  - اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟

 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.

 - سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي.

 مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.

- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

  - بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است.

آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟

- نه، به هيچ وجه!

  همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...


ساسان | موضوع: | لینک |